شیخ دانا
خبر داری ای شیخ دانا که من خدا ناشناسم خدا ناشناس
نه سربسته گویم دراین ره سخن نه ازچوب تکفیردارم هراس
زدم چون قدم ازعدم در وجود خدایت برم اعتباری نداشت
که الله تو نامی آلوده بود پرستیدنش افتخاری نداشت
خدایی بدین سان اسیر نیاز که بر طاعت چون تویی بسته چشم
خدایی که بهر دو رکعت نماز در آید به رحم و گراید به خشم
خدایی که جز بر زبان عرب به دیگر زبانی نفهمد کلام
خدایی که ناگح شود در غزب بسوزد زکین خرمن خاص و عام
خدایی که بی مزد و مدح و سناح نگردد به کار کسی چاره ساز
خدانیست ای بیچاره ورنه چرا به مدح و سناح تو دارد نیاز
خدای تو با خیل کروبیان به ارشن درون بزمکی ساخته
چو شاهی که از کار خلق جهان به کار حرم خانه پرداخته
تو زاهد بدین سان خدایی بناز که مخلوغ تبع کج اندیش توست
اسیر نیاز است و پابست آز که الله تو لایق ریش توست
نه پنهان نه سربسته گویم سخن خدا نیست ای بی خرد این خداس
مرنج ازمن ای شیخ دانا که من خدا ناشناسم اگر این خداس
به یزدان که ما گر خرد داشتیم
کجا این سرانجام بد داشتیم
درود بر کورش بزرگ